داستان آکادمی مریم براتی
من مریم براتی هستم متولد فصل زیبای زمستون تو یه خونوادهی ۵ نفری؛ پدر و مادرم و دوتا برادرم،رشته ی متوسطهام ریاضی و رشتهی دانشگاهیم نرم افزار کامپیوتر هست، از بچگی خیلی خیلی به آشپزی و درست کردن کیک علاقه داشتم و همیشه تو کوچیکیامم کیک و شیرینی درست میکردم، البته اینارو از مامانم یاد گرفتم چون همیشه شیرینیهای عیدمونو مامانم درست میکرد و تو کل فامیل طرفدار داشت، اما بزرگتر که شدم علاقم بیشتر شد و همیشه دنبال درست کردن چیزای جدید بودم و طعمها رو باهم مخلوط میکردم که به یه طعم خاص و جذاب برسم.
مهمون که دعوت میکردم هر بار کلی غذا و دسر جدید درست میکردم و تزئین میکردم، میون همهی علایقم به خوراکی ها و طعم ها یه اتفاق وحشناک برام افتاد و برادر زادم که فقط ۹ سال سن داشت و من واقعاااا با تمام وجودم عاشقش بودم فوت کرد و انگار همهی دنیا رو سرم خراب شد و من شدم یه آدم افسرده که همه ی روزو گریه میکردم و با هیچکس حرف نمیزدم و هیچی حالم و خوب نمیکرد.
تا بعد از چند ماه باز دوباره شروع کردم به درست کردن کیک و فینگر و دسر فقط به خاطر دل خودم چون وقتی اینکارو میکردم یکم حالم بهتر بود هروز یه عالمه چیزای جدید درست میکردم واینقدر زیاد بود که دیگه خورده نمیشد و بین همسایه ها پخش میکردم تا یه روز زن داییم که هم اسممه (که خیلی خیلی تو بدترین روزای زندگیم همیشه پشتم بوده و هوامو داشته) ازم خواست که با هزینه براش دسر و کیک درست کنم و گفت مهمون دارم وهزینه مواد اولیه اشو میدم تو برام درست کن که توام مشغول شی.
بعد خونواده یواش یواش همینکاروکردن که منو مشغول کنن و یه روز اصلا نمیدونم چی شد که یه غریبه بهم زنگ زد و سفارش فینگر و دسر داد و من هی گفتم آخه من کار نمیکنم کلی خواهش کرد که تو خونه ی فلانی خوردم و عالی بود و ایناااا که قبول کن و من قبول کردم و از همونجاااا هی هروز آدمای جدید بهم زنگ میزدن و سفارش میدادن که تصمیم گرفتم زیر زمین خونه ی مامانم که یه اتاق تقریبا ۳*۴ بود رو تجهیز کنم به عنوان کارگاهم و همزن و یه سری ابزار خریدم و شروع کردم، برا کیک ام دقیقا همینجوری شد و من همش سعی میکردم کیک های خوشگل درست کنم برا خودمو دوستام که یه هو یه غریبه بهم زنگ زد و کیک عروسیشو اونم تو وزن ۸ کیلوووو و دو طبقه بهم سفارش داد و کل وجودمو استرس گرفت که حالا چطوری این سفارش و انجام بدم.
اون موقع من اصلا بلد نبودم کاور فوندانت انجام بدم و اصلا سوار کردن کیکا رو همو و بلد نبودم، اما چون ب خودم ایمان داشتم سفارش و رد نکردم و شروع کردم تو یوتوب دنبال ویدئو های آموزشی گشتن و آموزش دیدن، اون موقع مثل الان نبود که همه چی زیاد باشه و ابزار و مواد اولیه همه چی موجود باشه، فقط چند نفر بودن که کار کیک های دکوری انجام میدادن و همه ام خارجی بودن و از ویدئوهای اونا شروع کردم به آموزش دیدن و اون سفارش و بهترین شکل ممکن تحویل دادم و خودم ذوق مرگ ترین بودم.
بعدش سفارشااا شروع شد و میتونم بگم شروع اولین کیک های دکوری وخاص زنجان با من بود و این افتخارمه و این وافل که یه نوع شیرینی هست رو انتخاب کردم برای برندم و بعدش شروع کردم به آموزش دیدن و اولین استادم نازلی عزیز بود که واقعا بینظیر و فوق العاده هنرمند هست ومن اولین شاگردش بودم و اینم باعث افتخارمه و بعد از این کلاس اصول خیلی چیزارو یاد گرفتم، و خودم شروع به کلاس های آموزشی کردم و اولین کلاسم و تهران برگزار کردم که ازون کلاس کلی دوست خفن دارم که الان کلی معروف وحرفه ایی هستن
میان کلامم تو همون زیر زمین کوچیکمنکلی کلاسای آموزشی برگزار کردم و کلی هنرجو داشتم و هروز شروع به آپدیت کارم کردم و کارگاهم و بزرگتر کردم و سفارشا بیشتر شد و چند نفر همکار به کارگاهم اضافه کردم و شروع به آموزش آشپزی و کیک پزی در صدا و سیما کردم، بعد هاکافهی قشنگم و افتتاح کردم به اسم سالاد بوتیک که کلی کیک و میان وعده و عصرانه توش سرو میشد و هروز ساعت ۷ عصر میز سلف فینگر فود داشتیم و همزمان من تو صدا سیما برنامه های آموزشی داشتم نزدیک به ۶ سال تو صدا و سیما آموزش دادم و تجربه جالبی بود.
بعد ها برای آموزش کیک های خاص رفتم ترکیه پیش یکی ازخفن ترین و قدیمی ترین استادای ترکیه خانم بورچین که تو کلاس همش مات ومبهوت من بود و میگفت تو که همه چی بلدی چرا اومدی کلاس بعد از همین روزا بود که تو مسابقات مستر کیک استانبول شرکت کردم و تنها مدال طلای مسابقات و گرفتم (میگم تنهاتا چون مقام دوم و سوم رو به چند نفر همزمان اهدا کردن و مقام اول و فقط و فقط ب من) خیلی روزای جذابی بود.
بعد ها و چند سال بعد تو کلاس های استاد خفن ترکیه که همگی میشناسینش خانم طوبی شرکت کردم و مدرک مجسمه سازی حرفه ایی رو از ایشون گرفتم،چند وقت بعدش به خاطر شیوع کرونا مجبور شدم سالاد بوتیک و ببندم و کلی حسرت همه ی وجودمو گرفت ونمیدونستم تا کی باید بسته بمونه، مجبور شدم به خاطر شرایط موجود کافه رو بعد ۳ سال کلا بستم و قراردادمو کنسل کردم
چند ماه بعد که وضعیت کرونا بهتر شد کافه کیک قشنگمو افتتاح کردم چه روزای قشنگی بود، الان که دارم این متن و مینویسم کلی اشک و لبخند همراهمه از خاطرات اون روزام، دو سال بعد کافه کیک بعدی رو افتتاح کردم اما متفاوت و میتونم بگم به نوعی آرزوم برآورده شد چون همچین کافه کیکی و همچین دیزاین و رنگی همیشه تو رویاهام بود و بهش رسیدم الان کلی رویای دیگه دارم و دوست دارم همه ی چیزایی که تجربه کردم و به همه ی هنرجوهام آموزش بدم از سختیام گفتم البته شاید یک دهم از سختیامو گفتم اما میخوام بگم که هر کاری سختیه خودشو داره و نباید تو مسیر آرزوهاتون جا بزنین و خسته شین اگه یادگیری شیرینی و کیک فینگر فود و کلا خوردنی های جذاب جز آرزوهاتونه منم قول میدم که تو این راه کمکتون کنم.